کافران را دوست دارم ،
از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند.
می گویند : «آری کافریم ، دشمنیم!»
اما این که دعوی می کند که من دوستم و نیست ، پر خطر است.
"شمس تبریزی"
کافران را دوست دارم ،
از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند.
می گویند : «آری کافریم ، دشمنیم!»
اما این که دعوی می کند که من دوستم و نیست ، پر خطر است.
"شمس تبریزی"
من به دیدار خدا رفتم و شد .....
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد " ولضالین " را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
" لن ترانی " نشنیدم ز خداوند چو او
" ارنی " گفتم و او گفت " رثا " رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی ؟؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو تنت پیش خدا روز شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
امید که ما هم بتوانیم .............
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت.
او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .
با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت
و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد.
همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت
و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي کرد.
اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود.
همسر دومش زني قابل اعتماد ،مهربان،صبور و محتاط بود.
هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد ،
فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد.
همسر دوم پادشاه ، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي
در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت.
او همسرش را از صميم قلب دوست مي داشت ، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي شد.
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد.
او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي گفت
" من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت
" من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کرده ام
و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم ،
آيا با من همراه مي شوي ؟" او جواب داد " به هيچ وجه!"
و در حالي که چيز ديگري مي گفت از کنار او گذشت.
جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگين ،از همسرسوم سئوال کرد و به او گفت
" در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام ، اما حالا در حال مرگ هستم.
آيا تو با من همراه مي شوي؟" او جواب داد
"نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد."
قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت
و گفت " من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي .
اکنون در حال مرگ هستم . آيا تو همراه من مي آيي؟ او گفت " متأسفم ،
در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم ، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم
اين است که تا سر مزار همراهت بيايم.
" جواب او همچون گلوله اي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند،"
من با تو خواهم آمد ، همراهت هستم ، فرقي نمي کند به کجا روي ، با تو مي آيم."
پادشاه نگاهي انداخت ،همسر اولش بود !
او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود.
پادشاه با اندوهي فراوان گفت :
اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي کردم.
در حقيقت ، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم.
همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان
و امکانات صرف کرده ايم و به او پرداخته ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت،
ما را تنها مي گذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد.
همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي کند چقدر با هم بوده ايم ،
بيشترين کاري که مي توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند.
همسر اول ما عملكرد ما است .
اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مي نماييم.
در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است.
همين حالا احيائش کنيد ، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.

چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟؟؟؟
دوره ی ارزانی است چه شرافت ارزان ! تن عریان ارزان ! آبرو قیمت یک تکه ی نان و دروغ از همه جیز ارزانتر ......... و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت:
« من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟»
يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»
و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است،
حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد.
شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »
ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:
« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:
« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:
« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمين خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش
را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.
مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،
از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.
مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.
مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.
شيطان در ادامه توضيح مي دهد:
((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))
وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،
خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم
و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر
باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.
بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
داستان:
کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير
دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.
اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد...
آه روح بزرگ !
ای آنكه بمن حیات بخشیدی
دعایی كه پیشكش ناقابل من است برای شكر گزاری تو
و ادای صادقانه عشقم نسبت به تو
آه ای روح بزرگ !
كه صدایت را در باد می شنوم
ونفست به تمامی جهان حیات می بخشد
صدایم را بشنو !
من بعنوان یكی از بیشمار فرزندانت به سوی تو می آیم
من كوچك و ناتوانم و به قدرت و دانایی تو نیازمند
باشد كه با زیبایی گام بردارم
به من چشمانی عطا فرما
تا غروبهای سرخ و ارغوانی را مشاهده كنم
و دستهایی تا آنچه را تو آفریده ای حرمت نهم
و گوشهایی كه برای شنیدن صدای تو هوشیار باشند...